نبض زندگی در دل بحران؛ روایت پزشکانی که کنار آسیب‌دیدگان ماندند

نبض زندگی

معصومه عرب_ خدا رو شکر که زنده‌ایم، مهم اینه که سالم باشی، بالاخره این روزها هم می‌گذره؛ این‌ها همان جمله‌هایی هستند که در روزهای سخت، مردم بیشتر از همیشه به زبان می‌آورند. جمله‌هایی ساده، کوتاه و شاید تکراری؛ اما درست در لحظه‌ای که ترس همه‌جا را گرفته، همین چند کلمه می‌تواند برای یک انسان مضطرب، معنایی بزرگ داشته باشد.

جنگ فقط با صدای انفجار و آژیر و ویرانی شناخته نمی‌شود. روی دیگر جنگ، انسان‌هایی هستند که ناگهان خودشان را در میان حادثه‌ای بزرگ می‌بینند؛ کودکی که از صدای انفجار ترسیده، مادری که نگران فرزندش است، مردی که برای رسیدگی به یکی از اعضای خانواده‌اش خود را به بیمارستان رسانده و بیماری که شاید بیش از دارو و درمان، به یک جمله آرامش‌بخش نیاز دارد.

در چنین شرایطی، بیمارستان تنها محلی برای درمان جسم نیست. گاهی بیمارستان به پناهگاهی برای امید تبدیل می‌شود؛ جایی که آدم‌ها در آن، میان درد و نگرانی، به دنبال نشانه‌ای از عادی شدن زندگی می‌گردند.

در دو جنگ اخیر که مردم ایران آن را با عنوان جنگ دوم و سوم تحمیلی تجربه کردند، پزشکان و کادر درمان نیز مانند بسیاری از اقشار جامعه، در متن حوادث قرار گرفتند. پزشکانی که شاید خودشان هم خانواده‌ای نگران در خانه داشتند، اما لباس کار پوشیدند و راهی بیمارستان شدند.

در این میان، نقش پزشکان فقط در اتاق عمل، اورژانس یا بر بالین بیمار خلاصه نمی‌شود. گاهی یک پزشک باید در کنار درمان یک آسیب جسمی، ترس و اضطراب یک انسان را هم مدیریت کند. باید بتواند در میان شلوغی و فشار، با چند کلمه ساده به بیمار بفهماند که تنها نیست.

شاید برای همین است که در روزهای بحرانی، مردم بیش از همیشه به پزشکان نگاه می‌کنند؛ نه فقط به‌عنوان درمانگر، بلکه به‌عنوان کسی که می‌تواند در سخت‌ترین لحظه‌ها، تصویری از ادامه زندگی را پیش چشم آنها قرار دهد.

برای یک پزشک جوان که تازه مسیر حرفه‌ای خود را آغاز کرده، قرار گرفتن در چنین شرایطی می‌تواند تجربه‌ای متفاوت و حتی سنگین باشد. پزشکی که هنوز سال‌های زیادی از آغاز کارش نگذشته، ناگهان با موقعیت‌هایی مواجه می‌شود که در کتاب‌ها و کلاس‌های دانشگاه، فقط بخشی از آن را آموخته است.

اما شاید همین تجربه‌هاست که معنای واقعی پزشکی را برای او روشن‌تر می‌کند؛ اینکه گاهی درمان، فقط نسخه نوشتن و دارو دادن نیست. گاهی درمان یعنی کنار بیمار ماندن، دست روی شانه او گذاشتن و گفتن: نگران نباش، ما اینجا هستیم.

در ادامه، روایت یک پزشک جوان را می‌خوانیم که در جریان جنگ سوم تحمیلی، در تهران و در منطقه نارمک، در کنار آسیب‌دیدگان حضور داشته و در بیمارستان نیز به بیماران و آسیب‌دیدگان رسیدگی کرده است. پزشکی که خودش تأکید می‌کند تجربه زیادی در این حوزه نداشته، اما آنچه در آن روزها دیده، نگاهش را به مفهوم پزشکی و مسئولیت پزشک تغییر داده است.

شما پزشکی هستید که به‌تازگی وارد این حرفه شده‌اید. مواجهه با شرایط جنگی برای یک پزشک جوان چگونه بود؟

واقعیتش را بخواهید، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در سال‌های ابتدایی کارم با چنین شرایطی روبه‌رو شوم. ما در دانشگاه درباره شرایط اورژانسی و بحران آموزش می‌بینیم، اما چیزی که در واقعیت اتفاق می‌افتد، با چیزی که در ذهن آدم است فرق دارد.

وقتی صدای انفجار را می‌شنوید و چند دقیقه بعد فردی را می‌بینید که به دلیل حادثه آسیب دیده، دیگر موضوع فقط یک مورد پزشکی نیست. شما با یک انسان مواجه هستید که ترسیده، خانواده‌اش نگران است و خودش نمی‌داند چند ساعت آینده چه اتفاقی برایش می‌افتد.

برای من، این تجربه از همان ابتدا جدی بود. شاید تجربه زیادی نداشتم، اما احساس می‌کردم باید بتوانم در همان حدی که از من برمی‌آید، کمک کنم.

شما در منطقه نارمک تهران هم به آسیب‌دیدگان رسیدگی کردید. آن روزها چه تصویری از فضای منطقه در ذهن شما مانده است؟

چیزی که بیشتر از همه در ذهنم مانده، اضطراب مردم است. شاید خیلی‌ها فکر کنند در چنین شرایطی، اولین چیزی که دیده می‌شود فقط آسیب جسمی است، اما این‌طور نیست.

گاهی یک نفر از نظر جسمی آسیب زیادی ندیده، اما به‌شدت ترسیده است. یک نفر ممکن است مدام دنبال اعضای خانواده‌اش بگردد. یک نفر دیگر ممکن است شوکه شده باشد و حتی نتواند درست صحبت کند.

در آن شرایط، ما باید اول سعی می‌کردیم فرد را آرام کنیم. اینکه بداند کسی هست که به او رسیدگی می‌کند، خودش خیلی مهم است.

به نظر شما یک پزشک در چنین شرایطی، غیر از درمان جسمی، چه وظیفه‌ای در برابر آسیب‌دیدگان دارد؟

به نظر من، پزشک باید به بیمار احساس امنیت بدهد. البته این به این معنی نیست که پزشک باید وعده‌ای بدهد که از آن مطمئن نیست. اما می‌تواند با آرامش صحبت کند.

مثلاً وقتی یک بیمار مضطرب است، شاید یک جمله ساده مثل ما داریم به شما رسیدگی می‌کنیم، خیلی کمک‌کننده باشد.

در شرایط عادی ممکن است چنین جمله‌ای خیلی ساده به نظر برسد، اما وقتی یک نفر با ترس و اضطراب وارد بیمارستان شده، همین جمله می‌تواند برایش معنای زیادی داشته باشد.

پزشک باید بتواند به بیمار بفهماند که تنها نیست. من فکر می‌کنم این یکی از مهم‌ترین بخش‌های کار ماست.

آیا پیش آمده بود که احساس کنید بیمار بیشتر از درمان پزشکی به دلگرمی نیاز دارد؟

بله، بارها.

در بعضی موارد، بیمار از نظر جسمی وضعیت خیلی بدی نداشت، اما از نظر روحی کاملاً به‌هم ریخته بود. مخصوصاً وقتی حادثه‌ای ناگهانی اتفاق افتاده باشد، ذهن آدم فرصت نمی‌کند خودش را با شرایط جدید تطبیق بدهد.

در این مواقع، گاهی چند دقیقه صحبت کردن با بیمار خیلی مؤثر است. باید اجازه بدهید حرف بزند، نگرانی‌اش را بیان کند و احساس کند کسی واقعاً صدایش را می‌شنود.

ما پزشک هستیم و کار اصلی‌مان درمان است، اما انسان هم هستیم. نمی‌توانیم نسبت به ترس و اضطراب بیماری که روبه‌رویمان نشسته، بی‌تفاوت باشیم.

در بیمارستان شرایط چگونه بود؟ آیا فشار کاری زیادی وجود داشت؟

بله، طبیعی است که در چنین شرایطی فشار کاری افزایش پیدا کند. اما چیزی که برای من جالب بود، همکاری بین اعضای کادر درمان بود.

وقتی شرایط بحرانی می‌شود، همه متوجه می‌شوند که باید کنار هم باشند. پزشک، پرستار، نیروهای خدماتی و همه کسانی که در بیمارستان کار می‌کنند، هرکدام بخشی از این زنجیره هستند.

ممکن است یک نفر مستقیماً با بیمار کار کند و نفر دیگری در بخش دیگری مشغول باشد، اما در نهایت همه یک هدف دارند؛ اینکه بیمار خدمات لازم را دریافت کند و شرایط تا حد ممکن مدیریت شود.

برای من که تازه‌کارتر بودم، دیدن این همکاری تجربه مهمی بود. احساس می‌کردم در شرایط سخت، آدم‌ها بیشتر از همیشه متوجه ارزش کار یکدیگر می‌شوند.

شما به‌عنوان یک پزشک جوان، خودتان هم ترس یا نگرانی نداشتید؟

چرا، حتماً داشتم. فکر نمی‌کنم درست باشد که بگوییم پزشکان در چنین شرایطی هیچ ترسی ندارند. ما هم انسان هستیم و خانواده داریم.

اما وقتی وارد بیمارستان می‌شوید و بیماری مقابل شماست، باید بتوانید تمرکز کنید. نمی‌شود ترس خودتان را به بیمار منتقل کنید.

البته این به معنی نادیده گرفتن ترس نیست. خود ما هم در چنین شرایطی نیاز به آرامش داریم. اما چیزی که به مرور یاد می‌گیرید این است که مسئولیتی دارید و باید تا جایی که می‌توانید آن را انجام دهید.

فکر می‌کنید حضور یک پزشک چقدر می‌تواند روی روحیه یک آسیب‌دیده تأثیر بگذارد؟

خیلی زیاد. البته نمی‌توانم بگویم پزشک به‌تنهایی می‌تواند همه مشکلات روحی یک آسیب‌دیده را حل کند. قطعاً این موضوع نیاز به کمک متخصصان دیگر هم دارد.

اما پزشک معمولاً یکی از اولین افرادی است که بیمار با او مواجه می‌شود. بنابراین نوع برخورد پزشک مهم است.

اگر بیمار با چهره‌ای آرام و رفتاری محترمانه روبه‌رو شود، احساس می‌کند شرایط تحت کنترل است. حتی اگر واقعاً شرایط سخت باشد، این حس که کسی دارد از او مراقبت می‌کند، به او قدرت می‌دهد.

آیا در این روزها جمله‌ای از یک بیمار یا همراه بیمار در ذهن شما مانده است؟

جمله خاصی که بخواهم دقیق نقل کنم شاید نه، اما چیزی که همیشه در ذهنم می‌ماند، نگاه بعضی از بیماران بود.

گاهی بیمار فقط نگاهتان می‌کند و منتظر است از چهره شما بفهمد وضعیتش چطور است. شاید حتی چیزی نپرسد، اما شما می‌دانید که دنبال یک نشانه امید می‌گردد.

این برای من خیلی آموزنده بود. فهمیدم که گاهی بیمار قبل از اینکه به جواب آزمایش یا نتیجه درمان فکر کند، به رفتار پزشک نگاه می‌کند.

اگر شما آرام باشید، او هم کمی آرام‌تر می‌شود. اگر با عجله و اضطراب برخورد کنید، ممکن است نگرانی او بیشتر شود.

در شرایط جنگی، وقتی خود مردم هم مضطرب هستند، پزشک چگونه می‌تواند به آنها دلگرمی بدهد؟

فکر می‌کنم مهم‌ترین چیز این است که با مردم صادق باشیم و در عین حال امید را از آنها نگیریم.

دلگرمی دادن به این معنی نیست که بگوییم هیچ مشکلی وجود ندارد. مردم خودشان شرایط را می‌بینند و متوجه هستند که اوضاع سخت است.

اما می‌توانیم به آنها بگوییم که برای کمک کردن اینجا هستیم. همین حس همراهی خیلی مهم است.

من فکر می‌کنم مردم در شرایط سخت، بیشتر از هر چیز به این نیاز دارند که بدانند تنها نیستند.

آیا این تجربه نگاه شما را به حرفه پزشکی تغییر داد؟

قطعاً.

قبل از این تجربه، پزشکی برای من بیشتر یک مسئولیت حرفه‌ای بود؛ یعنی تشخیص بیماری، درمان و مراقبت از بیمار.

اما بعد از این اتفاقات، بیشتر متوجه شدم که پزشک بودن یک مسئولیت انسانی هم هست.

شما با آدم‌هایی روبه‌رو هستید که در یکی از سخت‌ترین لحظات زندگی‌شان قرار گرفته‌اند. شاید نتوانید همه مشکلات آنها را حل کنید، اما می‌توانید بخشی از دردشان را کمتر کنید.

گاهی با دارو، گاهی با درمان و گاهی فقط با چند دقیقه گوش دادن.

اگر بخواهید از تجربه خودتان یک پیام برای پزشکان جوانی که ممکن است در آینده با شرایط بحرانی مواجه شوند، بگویید، چه می‌گویید؟

فکر می‌کنم مهم‌ترین چیز این است که بدانند در شرایط سخت، فقط دانش پزشکی مهم نیست؛ آرامش و رفتار انسانی هم اهمیت دارد.

ممکن است پزشک جوانی تجربه زیادی نداشته باشد، اما می‌تواند یاد بگیرد که چطور کنار بیمار بایستد.

من خودم هنوز در ابتدای مسیر هستم و قطعاً تجربه‌ام با پزشکانی که سال‌ها در شرایط بحرانی کار کرده‌اند قابل مقایسه نیست. اما همین تجربه کوتاه به من یاد داد که در چنین موقعیت‌هایی، گاهی حضور شما خودش بخشی از درمان است.

وقتی بیماری می‌بیند پزشکی کنار او ایستاده، با دقت حرفش را می‌شنود و تلاش می‌کند کمکش کند، احساس می‌کند هنوز کسی هست که برای بهتر شدن شرایط او تلاش می‌کند.

و در پایان، اگر بخواهید نقش پزشکان را در روزهای جنگ و بحران در یک جمله توصیف کنید، چه می‌گویید؟

شاید بگویم پزشک در چنین روزهایی فقط با بیماری و آسیب جسمی روبه‌رو نیست؛ با ترس آدم‌ها هم روبه‌روست.

وظیفه ما این است که تا جایی که می‌توانیم، هم درد جسم را کم کنیم و هم اجازه ندهیم امید از بین برود.

شاید نتوانیم صدای انفجار را متوقف کنیم، اما می‌توانیم کاری کنیم که در میان آن صداها، ضربان زندگی همچنان ادامه داشته باشد.

روایت این پزشک جوان، تصویری از بخش کمتر دیده‌شده خدمات درمانی در روزهای بحران است؛ بخشی که شاید در آمارها و گزارش‌های رسمی کمتر به چشم بیاید، اما برای کسی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده یا خانواده‌ای که با نگرانی پشت درهای بیمارستان منتظر است، معنایی عمیق دارد.

پزشکان در چنین روزهایی، تنها با زخم‌های جسمی مواجه نیستند. آنها با اضطراب، ترس، بی‌قراری و نگرانی انسان‌هایی روبه‌رو می‌شوند که زندگی‌شان در یک لحظه دستخوش حادثه شده است.

در چنین شرایطی، بیمارستان می‌تواند بیش از یک مرکز درمانی باشد؛ می‌تواند جایی باشد که انسان دوباره احساس کند زندگی ادامه دارد.

پزشک هم می‌تواند بیش از یک درمانگر باشد؛ کسی که با حضورش، با کلماتش و با آرامشی که به بیمار منتقل می‌کند، بخشی از ترس را از میان بردارد.

شاید به همین دلیل است که در خاطره بسیاری از آسیب‌دیدگان، در کنار داروها و درمان‌ها، چهره یک پزشک یا پرستار هم باقی می‌ماند؛ کسی که در سخت‌ترین لحظه، کنار آنها ایستاد و گفت: نگران نباش، ما اینجا هستیم.

در روزهایی که صدای انفجار می‌تواند آرامش یک شهر را بر هم بزند، همین جمله‌های ساده و همین حضورهای بی‌ادعاست که یادآوری می‌کند زندگی، حتی در سخت‌ترین شرایط، راه خودش را پیدا می‌کند.

و شاید نقش واقعی پزشک در دل بحران همین باشد؛ اینکه در میان ترس و اضطراب، چراغ کوچکی از امید روشن نگه دارد؛ چراغی که به یک بیمار، یک خانواده و حتی یک جامعه یادآوری می‌کند که هنوز می‌توان برای زندگی تلاش کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *