آدم تا خودش نشنوه، باورش نمیشه.
این جمله را شاید خیلی از مردم درباره جنگ بگویند؛ جنگ را تا وقتی از صفحه تلویزیون و گوشی موبایل میبینیم، میشود دور تصور کرد. اما وقتی صدای انفجار از پشت پنجره خانه شنیده میشود، وقتی شیشهها میلرزند و وقتی مادر خانواده ناخودآگاه بچهها را کنار خودش جمع میکند، دیگر جنگ یک خبر نیست؛ بخشی از زندگی روزمره میشود.
جنگ ۱۲روزه، برای بسیاری از مردم ایران تنها مجموعهای از خبرها، تصاویر و تحلیلهای رسانهای نبود. برای مردم شهرهایی مانند تبریز، جنگ معنای دیگری داشت؛ معنای شنیدن صداهایی که پیش از آن شاید تنها در فیلمها شنیده بودند، دیدن خیابانهایی که برای مدتی حالوهوای همیشگی خود را از دست داده بودند و تجربه روزهایی که در آنها نگرانی برای خانواده، سلامتی و ادامه زندگی، جای بسیاری از دغدغههای معمول را گرفت.
در گزارشهای منتشرشده از آن روزها، آذربایجان شرقی نیز از مناطقی بود که در جریان جنگ با حملات مواجه شد. مسئولان استان بعدها از تعدد حملات و تلاش دستگاههای خدماترسان برای حفظ روند عادی زندگی مردم سخن گفتند.
اما آمار و گزارشهای رسمی، تنها یک بخش از واقعیت جنگ هستند.
بخش دیگری از واقعیت را باید در خانهها، کوچهها، مغازهها، نانواییها، تاکسیها و البته بیمارستانها جستوجو کرد؛ جایی که آدمهای معمولی با نگرانیهای معمولی خودشان تلاش میکردند زندگی را ادامه دهند.
شاید همین روایتهای کوچک باشند که تصویر واقعیتری از یک شهر در روزهای بحرانی به ما میدهند.
برای همین، به سراغ روایت یک زن تبریزی رفتیم؛ زنی که در همان روزها با یک مشکل جسمی نیز دستوپنجه نرم میکرد و ناچار بود برای پیگیری وضعیت بیماریاش به بیمارستان مراجعه کند.
وقتی درباره جنگ صحبت میکند، بیشتر از آنکه درباره اتفاقات بزرگ حرف بزند، از چیزهای کوچکی میگوید که شاید در نگاه اول چندان مهم به نظر نرسند؛ صدای یک در که محکم بسته شد، مادری که بچهاش را در آغوش گرفت، مسیر رفتن به بیمارستان، سکوت یک خیابان و فنجان چایی که در آن روزها نصفه ماند.
و شاید همین جزئیات است که روایت او را شنیدنی میکند.
اولش فکر میکنی صدای دوریه. بعد که صدا نزدیکتر میشه، تازه میفهمی قضیه جدیه.
مکث کوتاهی میکند.
میگوید روزهای اول، هنوز خیلیها نمیدانستند قرار است شرایط چطور پیش برود. مردم خبرها را دنبال میکردند، با خانوادههایشان تماس میگرفتند و مدام از هم میپرسیدند: خبری شده؟ اوضاع چطوره؟
به گفته او، شاید سختترین بخش ماجرا همین بلاتکلیفی بود.
اینکه نمیدانستی چند دقیقه بعد چه اتفاقی میافتد.
آدم وقتی چیزی رو نمیدونه، بیشتر میترسه. من خودم مدام گوشی دستم بود. نه اینکه بخوام دنبال خبر خاصی باشم؛ بیشتر میخواستم بدونم خانوادهام کجا هستند و حالشان خوب است یا نه.
در چنین شرایطی، یک تلفن ساده میتوانست برای چند ساعت خیال آدم را راحت کند.
«یادم هست یک بار به یکی از اعضای خانواده زنگ زدم. گوشی را برداشت و گفت: “خوبم، نگران نباش.” همین دو کلمه برای من کافی بود. بعد گوشی را گذاشتم کنار و تازه فهمیدم چقدر خودم را نگه داشته بودم.»
برای او اما جنگ فقط نگرانی برای خانواده نبود.
بیماریای که از قبل با آن درگیر بود، باعث شده بود مراجعه به بیمارستان را هم نتواند کاملاً کنار بگذارد.
«راستش یکی از چیزهایی که خیلی اذیتم کرد همین بود. آدم در شرایط عادی وقتی بیمار میشود، فکرش فقط این است که برود دکتر و برگردد خانه. ولی آن روزها خود رفتن به بیمارستان برایم تبدیل شده بود به یک نگرانی دیگر.»
اینجا روایت او رنگ دیگری میگیرد.
بیمارستان، جایی که در روزهای معمول محل درمان و آرامش است، در روزهای جنگ میتواند برای یک بیمار معنای متفاوتی پیدا کند.
«قبل از اینکه از خانه بیرون بروم، چند بار با خودم گفتم اصلاً بروم یا نه؟ بعد گفتم بیماری که شوخیبردار نیست. بالاخره باید میرفتم.»
مسیر رفتن به بیمارستان را هنوز به یاد دارد.
«خیابانها مثل همیشه نبودند. آدمها بودند، ماشینها بودند، مغازههایی هم باز بودند، ولی انگار همه حواسشان جای دیگری بود. کسی زیاد حرف نمیزد. بیشتر مردم عجله داشتند که کارشان را انجام بدهند و برگردند خانه.»
از او میپرسم بیشتر از چه چیزی میترسید؟
کمی فکر میکند و میگوید: «برای خودم؟ شاید نه به اندازه خانوادهام. وقتی آدم تنهاست، شاید با ترس خودش کنار بیاید. ولی وقتی مادر یا پدر یا بچهای کنارت هست، دیگر ترس تو فقط برای خودت نیست.»
بعد خاطرهای را تعریف میکند که هنوز با گذشت زمان برایش زنده است.
«در بیمارستان نشسته بودم. چند نفر دیگر هم بودند. یک خانم مسن کنارم نشسته بود. خیلی آرام بود. آنقدر آرام که من فکر کردم شاید اصلاً متوجه اتفاقات اطراف نیست. بعد صدای بلندی آمد. همه یک لحظه ساکت شدند. آن خانم دستش را گذاشت روی دست من و گفت: “دخترم، نترس. این هم میگذره.”»
مکث میکند.
«نمیدانم چرا آن جمله هنوز یادم مانده.»
شاید چون در روزهای جنگ، آدمها بیشتر از همیشه به یک جمله ساده احتیاج دارند.
جملهای که نه تحلیل باشد، نه شعار.
فقط یک دلگرمی کوچک.
«این هم میگذره.»
گزارشهای منتشرشده درباره وضعیت مراکز درمانی در روزهای جنگ نشان میدهد که بیمارستانها نیز برای مواجهه با شرایط بحرانی در آمادهباش قرار داشتند و وزارت بهداشت بر استمرار خدمات ضروری درمانی و پذیرش بیماران و مصدومان تأکید کرده بود.
اما پشت این دستورها و برنامههای رسمی، آدمهایی حضور داشتند که باید در همان شرایط، زندگی روزمره بیماران را مدیریت میکردند.
پزشک، پرستار، راننده آمبولانس، نیروی خدماتی و بیماری که شاید فقط برای یک ویزیت معمولی وارد بیمارستان شده بود.
زن تبریزی میگوید چیزی که بیشتر از همه برایش جالب بود، رفتار مردم با یکدیگر بود.
«خیلیها خودشان مشکل داشتند، ولی حواسشان به بقیه هم بود. مثلاً اگر کسی نمیدانست کجا باید برود، یکی دیگر راهنماییاش میکرد. اگر کسی حالش بد بود، چند نفر دورش جمع میشدند. شاید چیز بزرگی نباشد، ولی در آن شرایط همین چیزهای کوچک آدم را آرام میکرد.»
از او درباره تبریز در آن روزها میپرسم.
جوابش کوتاه است:
«تبریز ترسیده بود، ولی زندگیاش را متوقف نکرده بود.»
بعد خودش توضیح میدهد:
«مردم خرید میکردند. نان میگرفتند. به خانوادهشان سر میزدند. بعضیها دنبال دارو بودند. بعضیها نگران بیمارشان بودند. بعضیها هم فقط میخواستند بدانند فردا چه میشود. جنگ آمده بود وسط زندگی مردم، ولی مردم هنوز زندگی داشتند.»
این جمله شاید یکی از مهمترین بخشهای روایت او باشد.
جنگ، فقط صدای انفجار نیست.
گاهی جنگ یعنی مادری که نگران داروی فرزندش است.
یعنی بیماری که باید خودش را به بیمارستان برساند.
یعنی پدری که چند بار با خانواده تماس میگیرد تا مطمئن شود همه سالم هستند.
یعنی مغازهداری که نمیداند فردا مغازه را باز کند یا نه.
و یعنی شهری که با وجود همه این نگرانیها، هنوز باید نان بخورد، دارو تهیه کند، بیمار را به بیمارستان برساند و صبح روز بعد دوباره بیدار شود.
از او میپرسم اگر بخواهد یک تصویر از آن روزها برای همیشه در ذهنش نگه دارد، چه تصویری است؟
میگوید:
«یک شب بود. صدای انفجار آمده بود و همه نگران بودند. من کنار پنجره نرفتم. راستش میترسیدم. ولی بعد دیدم یک نفر در کوچه دارد به همسایهشان کمک میکند. همان تصویر در ذهنم مانده. اینکه وسط آن همه ترس، یک نفر حواسش به یک نفر دیگر بود.»
سپس اضافه میکند:
«شاید آدمها در شرایط سخت تازه میفهمند چقدر به هم نیاز دارند.»
این بخش از روایت را اگر کنار گزارشهای رسمی بگذاریم، تصویر متفاوتی شکل میگیرد.
در یک طرف، اعداد و گزارشهای مربوط به حملات و خسارتها قرار دارند.
در طرف دیگر، روایتهای انسانی قرار دارند؛ روایتهایی که نشان میدهند یک بحران بزرگ چگونه وارد کوچکترین لحظههای زندگی مردم میشود.
در تبریز، گزارشهایی از حملات و آسیبها منتشر شد و مسئولان استان از تلاش برای حفظ خدمات عمومی و مدیریت شرایط سخن گفتند.
اما برای یک شهروند عادی، «جنگ» شاید هیچکدام از این واژهها نباشد.
جنگ ممکن است همان لحظهای باشد که هنگام خوردن شام، ناگهان صدایی بلند میشود.
یا همان مسیری که باید برای رسیدن به بیمارستان طی شود.
یا همان چند ثانیهای که بعد از یک صدای مهیب، همه اعضای خانواده به هم نگاه میکنند تا مطمئن شوند حالشان خوب است.
از او میپرسم حالا که آن روزها گذشته، وقتی به آنها فکر میکند، بیشتر چه چیزی به ذهنش میآید؟
لبخند کوتاهی میزند.
«فکر میکنم ما خیلی چیزها را عادی فرض کرده بودیم.»
کمی سکوت میکند.
«مثلاً اینکه صبح از خواب بیدار شوی، بروی سر کار، بچهها بروند مدرسه، عصر خرید کنی و شب دور هم شام بخورید. آن روزها فهمیدم همین چیزهای ساده چقدر باارزشاند.»
میگوید بعد از آن تجربه، حتی نگاهش به بیمارستان هم تغییر کرده است.
«قبلاً فکر میکردم بیمارستان یعنی جایی که آدم میرود، کارش را انجام میدهد و برمیگردد. ولی آن روز فهمیدم پشت هر تخت بیمارستان یک داستان وجود دارد. یکی برای بیماری آمده، یکی برای مصدومیت، یکی دنبال مادرش است، یکی منتظر جواب آزمایش است و یکی فقط میخواهد مطمئن شود عزیزش زنده و سالم است.»
بعد جملهای میگوید که شاید خلاصه تمام گفتوگوی ما باشد:
«جنگ آدمها را بیشتر از چیزی که فکر میکنیم به هم نزدیک میکند؛ چون همه یکجورهایی نگراناند.»
روایت این زن، روایت یک فرمانده یا مسئول نیست.
روایت یک کارشناس نظامی هم نیست.
او فقط یک شهروند است؛ زنی که در روزهای جنگ، مانند هزاران شهروند دیگر، تلاش کرده زندگی معمولی خودش را تا جایی که ممکن است ادامه دهد.
بیمار بوده و به بیمارستان رفته است.
ترسیده است.
نگران خانوادهاش شده است.
صدای انفجار شنیده است.
و در میان همه اینها، رفتار آدمهایی را دیده که شاید هیچوقت نامشان در هیچ گزارشی ثبت نشود.
تحقیق فقط پیدا کردن یک عدد یا یک سند نیست؛ گاهی کنار هم گذاشتن روایتهای پراکنده مردم، گزارشهای رسمی، مشاهدات میدانی و جزئیات زندگی روزمره است تا تصویری کاملتر از یک واقعه شکل بگیرد.
اگر فقط گزارشهای رسمی را بخوانیم، میفهمیم چه اتفاقی در یک شهر افتاده است.
اما وقتی پای صحبت شهروندان مینشینیم، میفهمیم آن اتفاق با زندگی مردم چه کرده است.
و شاید تاریخ واقعی یک جنگ، فقط در خبرهای روزانه نوشته نشود؛ بخشی از آن در حافظه آدمهایی باقی بماند که یک روز معمولی از زندگیشان، ناگهان به روزی غیرمعمول تبدیل شده است.
زن تبریزی پیش از پایان گفتوگو دوباره به همان خاطره بیمارستان برمیگردد.
همان زن مسنی که دستش را گرفته بود.
میگوید:
«گاهی هنوز به آن جمله فکر میکنم. گفت: “دخترم، نترس. این هم میگذره.”»
بعد لبخند میزند و میگوید:
«گذشت… ولی بعضی صداها و بعضی جملهها هیچوقت از یاد آدم نمیروند.»
شاید تبریز در آن روزها همین بود؛ شهری که ترس را تجربه کرد، صدای انفجار را شنید، روزهای سختی را پشت سر گذاشت، اما در همان حال، بیمار خود را به بیمارستان رساند، نان خود را خرید، به همسایهاش سر زد و صبح روز بعد دوباره زندگی را از سر گرفت.
چون گاهی مقاومت یک شهر فقط در صحنههای بزرگ اتفاق نمیافتد.
گاهی مقاومت یعنی اینکه با وجود ترس، دست کسی را بگیری.
یعنی بیمار را به بیمارستان برسانی.
یعنی به همسایهات بگویی «من هستم».
و یعنی وقتی صدای جنگ بلند است، اجازه ندهی صدای زندگی کاملاً خاموش شود.
نویسنده: معصومه عرب
