شهر بزرگ شد، فاصله‌ها هم

فرهنگ شهری

قدیما مردم بیشتر همدیگه رو می‌شناختن.

این جمله را آن‌قدر از آدم‌های مختلف شنیده‌ام که دیگر نمی‌شود به سادگی از کنارش گذشت. یکی آن را کنار خاطره‌ای از یک کوچه قدیمی می‌گوید، دیگری وقتی از شلوغی شهر حرف می‌زند، آهی می‌کشد و می‌گوید: الان همه سرشون شلوغه، کمتر حوصله همدیگه رو داریم.

اما آیا واقعاً فرهنگ یک شهر در حال کم‌رنگ شدن است؟ یا شکلش عوض شده است؟

برای فهمیدن این سؤال، شاید لازم نباشد سراغ آمارهای پیچیده رفت. گاهی باید در خیابان راه رفت، به حرف مردم گوش داد، به رفتارشان نگاه کرد و از خودشان پرسید که شهرشان را چگونه می‌بینند.

تبریز فقط مجموعه‌ای از ساختمان‌ها، بازارها، موزه‌ها و خیابان‌ها نیست. شهر را آدم‌هایی می‌سازند که هر روز در آن زندگی می‌کنند؛ پیرمردی که هنوز همسایه قدیمی‌اش را به نام کوچک صدا می‌زند، مادری که نگران آینده فرهنگی فرزندش است، جوانی که میان دنیای مجازی و کوچه و محله سرگردان مانده و خانواده‌ای که تلاش می‌کند بخشی از رسم و خاطره گذشته را به نسل بعد منتقل کند.

مسئله همین‌جاست؛ فاصله‌ای که آرام‌آرام میان نسل‌ها شکل گرفته است.

موضوع این گفتگو، روایتی از زنی میانسال است؛ شخصیتی که سال‌ها در تبریز زندگی کرده و از نزدیک با خانواده‌ها، جوانان و تغییرات اجتماعی شهر مواجه بوده است.

وقتی وارد خانه شدیم، اولین چیزی که جلب توجه می‌کرد، یک قاب عکس قدیمی بود. عکس سیاه و سفیدی از تبریز؛ خیابانی که در آن آدم‌ها کنار هم ایستاده بودند و دوربین، انگار بیشتر از ساختمان‌ها، به چهره مردم توجه کرده بود.

زن، چند لحظه به عکس نگاه کرد و گفت:

من فکر می‌کنم مشکل امروز ما این نیست که فرهنگمون رو از دست داده‌ایم. مشکل اینه که بعضی وقت‌ها یادمون میره فرهنگ فقط چیزی نیست که درباره‌اش حرف بزنیم؛ باید زندگی‌اش کنیم.

این جمله، نقطه شروع گفت‌وگویی شد که خیلی زود از نوستالژی فاصله گرفت و به امروز رسید.

از او پرسیدم وقتی از مسائل فرهنگی و اجتماعی تبریز حرف می‌زنیم، دقیقاً درباره چه چیزی صحبت می‌کنیم؟

کمی مکث کرد.

به نظر من اول باید فرهنگ رو از مراسم و مناسبت جدا کنیم. فرهنگ فقط جشن و برنامه و همایش نیست. فرهنگ یعنی اینکه با همسایه‌ات چطور رفتار می‌کنی. یعنی وقتی یک جوان وارد جمعی می‌شود، آیا حرفش را می‌شنویم یا نه. یعنی بچه ما یاد می‌گیرد به سالمند احترام بگذارد، اما در عین حال سالمند هم حاضر باشد دنیای جوان را بفهمد.

بعد لبخند زد و ادامه داد:

گاهی ما از نسل جدید انتظار داریم مثل نسل خودمان زندگی کند. خب معلومه که نمی‌شود. دنیا عوض شده.

همین‌جا یکی از مسائل مهم اجتماعی خودش را نشان می‌دهد؛ شکاف میان نسل‌ها.

نسلی که کودکی‌اش را در کوچه‌ها گذرانده و نسلی که بخش قابل توجهی از ارتباطاتش را در فضای مجازی تجربه کرده است، الزاماً زبان مشترکی برای بیان دغدغه‌هایش ندارد.

زن می‌گفت:

گاهی پدر و مادرها فکر می‌کنند اگر فرزندشان مثل آنها فکر نکند، یعنی تربیتش درست نبوده. در حالی که شاید مسئله این باشد که روش گفت‌وگو بلد نیستیم.

از او پرسیدم این فاصله را بیشتر در کجا می‌توان دید؟

جوابش کوتاه بود:

در خانه.

بعد خاطره‌ای تعریف کرد.

چند وقت پیش دختر نوجوان یکی از آشناها آمده بود خانه ما. دیدم خیلی ساکته. پرسیدم چیزی شده؟ گفت با مادرم حرف نمی‌زنم. گفتم چرا؟ گفت هر وقت حرف می‌زنم، قبل از اینکه جمله‌ام تمام شود، می‌گوید تو هنوز بچه‌ای و چیزی نمی‌فهمی.

زن لحظه‌ای سکوت کرد.

بهش گفتم شاید مادرت نگرانته. گفت می‌دونم. اما من نمی‌خوام فقط نگرانم باشه، می‌خوام حرفم رو هم بشنوه.

به گفته او، شاید همین جمله ساده، بخشی از مسئله فرهنگی امروز را نشان دهد.

نسل جدید الزاماً دنبال حذف نسل قبل نیست؛ گاهی فقط می‌خواهد دیده و شنیده شود.

این موضوع در ظاهر ساده است، اما اگر جدی گرفته نشود، می‌تواند فاصله‌ای ایجاد کند که بعدها جبران آن دشوارتر باشد.

زن در ادامه به محله‌های قدیمی تبریز اشاره کرد.

قبلاً اگر اتفاقی برای یکی از اهالی محله می‌افتاد، همه خبردار می‌شدند. نه اینکه فضولی کنند؛ منظورم اینه که احساس مسئولیت بیشتری نسبت به هم داشتند.

از او پرسیدم آیا این همدلی از بین رفته است؟

سرش را تکان داد.

نه. هنوز هست. فقط شکلش عوض شده.

این شاید یکی از مهم‌ترین نکات این گفت‌وگو بود.

در نگاه اول، بسیاری از تغییرات اجتماعی ممکن است به معنای از بین رفتن سرمایه‌های فرهنگی به نظر برسند، اما بررسی رفتارهای روزمره مردم نشان می‌دهد بخشی از این مناسبات صرفاً از شکل سنتی خود خارج شده‌اند.

کمک به دیگری ممکن است دیگر در قالب رفت‌وآمدهای همیشگی همسایه‌ها نباشد. ممکن است در یک گروه محلی، یک پویش اجتماعی، یک فعالیت داوطلبانه یا حتی یک پیام ساده در فضای مجازی اتفاق بیفتد.

آیا این ارتباطات جدید می‌توانند جایگزین ارتباط انسانی عمیق شوند؟

زن جواب قطعی نداشت.

فکر می‌کنم هنوز خودمون هم جوابش رو نمی‌دونیم.

بعد به همان قاب عکس قدیمی اشاره کرد.

این آدم‌ها رو ببینید. شاید خیلی‌هاشون همدیگه رو نمی‌شناختند، ولی توی عکس همه کنار هم ایستادن. امروز ممکنه صدها نفر رو در فضای مجازی بشناسیم، اما اسم همسایه دیوار به دیوارمون رو ندونیم.

شهر بزرگ‌تر شده، سرعت زندگی بیشتر شده و ارتباطات آسان‌تر شده‌اند؛ اما آسان‌تر شدن ارتباط الزاماً به معنای عمیق‌تر شدن آن نیست.

در بخش دیگری از گفت‌وگو، صحبت به جوانان رسید.

او معتقد بود اگر قرار باشد درباره آینده فرهنگی تبریز حرف بزنیم، نمی‌توان جوانان را فقط مخاطب برنامه‌های فرهنگی دانست.

جوان باید خودش بخشی از تصمیم و اجرا باشد. اگر یک برنامه فرهنگی برای جوان برگزار می‌کنیم، نباید همه چیز را بزرگ‌ترها طراحی کنند و آخرش بگویند چرا جوان‌ها استقبال نکردند.

پرسیدم پس راه حل چیست؟

خندید و گفت:

گاهی راه حل اینه که کمتر برای جوان‌ها تصمیم بگیریم و بیشتر ازشون بپرسیم.

جمله ساده‌ای بود، اما شاید ارزش آن بیشتر از بسیاری از حرف‌های رسمی باشد.

فرهنگ، وقتی از بالا برای مردم تعریف شود، ممکن است تبدیل به یک مفهوم اداری شود؛ اما وقتی از دل تجربه مردم بیرون بیاید، دوباره به زندگی برمی‌گردد.

در این میان، خانواده همچنان مهم‌ترین نقطه اتصال نسل‌هاست.

زن خاطره دیگری تعریف کرد.

یک شب مادربزرگ خانواده داشت از گذشته حرف می‌زد. نوه‌اش هم مشغول تلفن همراهش بود. مادربزرگ ناراحت شد و گفت شماها دیگه به حرف ما گوش نمی‌دید. دختر جوان گوشی رو کنار گذاشت و گفت خب مامان‌بزرگ، از اول تعریف کن. این بار من گوش می‌دم.

لبخند زد.

همون شب تا نزدیک نیمه‌شب نشستند و حرف زدند. آخرش دختر جوان گفت کاش زودتر از اینها می‌فهمیدم مادربزرگم این همه داستان برای گفتن داره.

به نظر می‌رسد یکی از گره‌های فرهنگی شهرها همین‌جاست؛ خاطراتی که میان نسل‌ها منتقل نمی‌شوند.

هر نسلی که بدون شنیدن تجربه نسل قبل بزرگ شود، بخشی از حافظه اجتماعی شهر را با خود به فراموشی می‌برد.

تبریز از این نظر فقط یک شهر نیست؛ یک حافظه بزرگ انسانی است. حافظه‌ای که در خانه‌ها، بازار، محله‌ها، مدرسه‌ها، کتابخانه‌ها، مراکز فرهنگی و حتی گفت‌وگوهای ساده روزمره زنده می‌ماند.

اما حفظ این حافظه الزاماً به معنای برگشتن به گذشته نیست.

زن در پایان گفت:

من نمی‌خوام شهر برگرده به پنجاه سال پیش. اصلاً چنین چیزی ممکن نیست. من می‌خوام چیزهای خوب گذشته رو برداریم و با زندگی امروز ترکیب کنیم.

بعد دوباره به عکس نگاه کرد.

شاید فرهنگ واقعی همین باشه؛ اینکه گذشته رو فراموش نکنی، ولی توی گذشته هم زندگی نکنی.

وقتی از خانه بیرون آمدیم، همان عکس قدیمی هنوز روی دیوار بود.

خیابانی در تبریز، آدم‌هایی کنار هم و دوربینی که سال‌ها پیش ثبت کرده بود روزگاری را که دیگر وجود ندارد.

اما شاید مسئله اصلی همین نبود که آن روزها تمام شده‌اند.

مسئله این بود که امروز چه چیزی را باید ثبت کنیم.

شاید چند سال دیگر، کسی درباره تبریز امروز بپرسد: مردم آن روزها چطور زندگی می‌کردند؟ چه دغدغه‌ای داشتند؟ چه چیزهایی برایشان مهم بود؟ چگونه با تغییرات اجتماعی کنار آمدند؟ و آیا توانستند میان سنت و زندگی جدید، راهی برای گفت‌وگو پیدا کنند؟

پاسخ این پرسش‌ها را نه فقط در اسناد و ساختمان‌ها، بلکه باید در زندگی مردم پیدا کرد.

در خانه‌ای که یک مادر برای شنیدن حرف فرزندش گوشی تلفن را کنار می‌گذارد.

در جوانی که تصمیم می‌گیرد داستان مادربزرگش را بشنود.

در همسایه‌ای که هنوز حال همسایه‌اش را می‌پرسد.

و در شهری که با وجود تغییرات فراوان، هنوز می‌تواند آدم‌هایش را کنار یکدیگر بنشاند و به آنها یادآوری کند که فرهنگ، چیزی بیرون از زندگی نیست.

فرهنگ، همان لحظه‌ای است که آدمی تصمیم می‌گیرد دیگری را ببیند.

و شاید برای فهمیدن حال تبریز، باید از همین‌جا شروع کرد؛

از مردم.

نویسنده: معصومه عرب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *